۱۳۹۰ مرداد ۳۱, دوشنبه

خمینی محارب با خدا بود !


عین سخن خمینی :

نگذارید نامش رو ببرم ( مصدق ) ، او هم مسلم نبود و میخواست به اسلام سیلی بزند ولی خداوند سیلی را به او زد !

نتیجه اخلاقی :

دست خدا از آستین آمریکای جهانخوار درآمد و به مصدق سیلی زد !

آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند = خدا هیچ غلطی نمیتواند بکند !

پس نتیجه میگیریم که خمینی ، محارب با خدا بوده ! 





.
.
.

۱۳۹۰ مرداد ۲۷, پنجشنبه

ما ملت قدرنشناسی هستیم !


محمد رضا شاه پهلوی ، مصاحبه با خبرنگاران بین المللی ، تهران ، 2 دی 1352 : ما برای جبران زیانهایی که از بابت افزایش بهای نفت به کشورهای جهان سوم وارد می شود، به سهم خود به آنها کمک و یاری رسانده ایم

مثلا ما به هند و پاکستان و مصر، هر کدام حدود یک میلیارد دلار کمک کرده ایم ، به سوریه 150 میلیون دلار و به سودان نیز همینطور ! البته ارقام دیگری هم هست که من فرصت نقل آنها را ندارم ! ما به تونس ، سنگال ، و کشورهای متعدد دیگری در آفریقا ، یاری رسانده ایم !




شاه بیچاره از ارث جد و آبادیش ، 3 میلیارد دلار داده بوده به هند و مصر و پاکستان ، اونوقت همش 60 میلیون دلار براش مونده بود که بده به پسرش ، رضا شاه دوم !

نه خداییش ، اگه من جای پادشاه خوبان بودم ، اون 3 میلیارد دلار رو میدادم به پسرم ، و یکی بیست میلیون دلار میدادم به پاکستان و هند و مصر و برای این ملت ناسپاس ایران هم ، یک بیلاخ حواله میکردم !

واقعا که ما ملت قدرنشناسی هستیم و قدر پادشاه خوبان رو ندونستیم !


۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

سخن راست رو از بچه ها بشنو !


من یک مساجر داشتم که کرایه ام رو نمیداد و آخر سر با وکیل بازی و پلیس بازی موفق به بیرون کردنش شدم !

یک مساجر دیگه اومد سر جاش که این یکی اضافه بر کرایه ندادند ، کلنگ هم برداشت و شروع کرد در و دیوار خونم رو خراب کردن.

دوستان مستاجر پیشین ، شروع کردند بهم سرکوفت زدند که بدبخت نمک نشناس ، اون مستاجر نخستین رو بیرون کردی این یکی رو آوردی ؟!

- خاک تو سرت !

- حقت همینه !

- خانه ناسپاس !

- یک از دوستهای مستاجر پیشین ، یک ایی میل فرستاده بود که : مستاجر پیشین پیام داده که اگر یکی رو میخواستی که با کلنگ بزنه در و دیوار رو خراب کنه ، چرا به خودم نگفتی !

- یکی دیگه میگفت ، مستاجر نخستین رو با چشمان اشک آلود بیرون کردی ، آهش تو رو گرفت !

آقا ، تا دهنم رو باز میکردم که بگم که خوب بابا ، اون یکی هم اجاره رو نمیداد و مجبور شدم که بیرونش کنم ، فحش و ناسزا سرازیر میشد که خاک بر سر نمک نشناست کنند ، این یکی حالا اجارت رو میذاره تو سینی طلا بهت میده ؟!

- تف به روت ، این یکی به در و دیوار خونت گل آویزون میکنه ؟!

طرفداران مستاجر پیشین ، پاشون رو کرده بودند تو یه کفش که باید این یکی رو بیرون کنی و بری مستاجر پیشین رو با سلام و صلوات بیاری و بشونی تو خونه ات !

دیگه مونده بودم که کی رو بیارم و خونم رو بهش اجاره بدم ....

رفتم از فرنود راستگو پرسیدم ، بهم گفت عمو جون مگه مرض داری بری مستاجر پیشین رو بیاری ، این یکی مستاجر رو بیرون کن ، برو یک مساجر دیگه پیدا کن که هم کرایه ات رو سر برج بده ، هم خونه ات رو خراب نکنه و هم یه دستی به سر و روی خونه ات بکشه !

عمو جون ، یه جوری هم قرارداد ببند که کنگر نخوره لنگر بندازه که هر وقت خواستی بتونی بلندش کنی ، یکی دیگه رو بیاری !

هر چی فکر کردم دیدم که عقل این نیم وجبی میارزه به بسیاری از لیسانسیه های ما !

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

بختیار از دیدگاه حسنین هیکل



.
حسنین هیكل روزنامه نگار و نویسنده مشهور مصری درباره شادروان شاپور بختیار چنین مینویسد ....

روزی که شاه مصمم شد از بختیار که شاگرد مکتب مصدق و یک رجل یکدنده و لی ناآشنا برای مردم بود بخواهد دولت را تشکیل دهد، بختیار باوجود اخطار دوستانش، تنها به این دلیل که می پنداشت مردم پاس سال ها زندان رفتن و زجر کشیدن اورا خواهند داد نخست وزیری را پذیرفت.
احتمالا در هریک از کشورهای جهان سوم بختیار می توانست یک زمامدار ایده آل برای مردم باشد. بختیار انسانی آزاده و روشن فکر و دشمن فاشسیم و استبداد بود.
حتی در روزگار جوانی همراه دوستش مهدی بازرگان با نازی ها در فرانسه و با فاشیست ها در اسپانیا جنگیده بود.
آنقدر به فرانسوی مسلط بود که سفیر مصر در تهران که خود پرورده فرهنگ فرانسه بود، به من می گفت: از فرانسوی ها بهتر فرانسه حرف می زند. رفتارش تاحدودی شبیه به عزیز صدیقی، نخست وزیر تکنوکرات مصر بود که یک چند زمام امور را در آغاز دوره تحول ناصر به سادات در دست داشت.
بختیار از ایلی می آمد که هفتاد سال پیش از این مشروطیت ایران را از گزند یورش استبداد پادشاه قاجار حفظ کرده بود و حالا او می خواست مشروطیت را در برابر یورش استبداد آیت الله خمینی حفظ کند.
پدرش و اکثر عموهایش بدست رضا شاه، پدر محمد رضا شاه، اعدام شده بودند. چون رضا شاه که بر خلاف اغلب سرسلسله های ایرانی ایلیاتی نبود، همیشه وحشت داشت که مبادا روزی مردی از ایلات ایران بپاخیزد و دعوی شاهی کند.
دختر عمویش ثریا همسر محبوب شاه بود که بسبب نازایی از شاه جدا شد. و پسر عمویش تیمور بختیار برخلاف وی همه کاره شاه شد و با بپا کردن سازمان امنیت در واقع سازمانی را که شاه بیش از هر چیز بخاطر آن مورد ملامت قرار می گرفت، مثل یک غده سرطانی در پیکر ایران گسترش داد.
شاپور بختیار، که دکترای اقتصاد و حقوق سیاسی از پاریس داشت، در دولت دکتر مصدق یکچند رییس اداره کار خوزستان بود، ولی بسبب درگیری با انگلیسی ها و کله شقی به تهران فراخوانده شدو بعد به کفالت وزارت کار که مهمترین وزارت خانه های مصدق بود برگزیده شد.
می گویند مصدق در میان گروهی که دور او بودند دو تن را بیش از همه دوست داشت و آن ها را مثل فرزند خود می دانست: یکی شاپور بختیار و دیگری حسین فاطمی.
یادم هست روزی که بعد از سقوط دکتر مصدق در مخفیگاه دکتر فاطمی با او ملاقات کردم. ضمن حرف هایی که با هم زدیم یکی هم مسأله آینده جبهه ملی و خط مصدق بود. فاطمی می گفت: وضع همینطور نمی ماند. من بیرون می آیم و همراه با زیرک زاده، صدیقی و بختیار که خیلی رفیق نظامی دارد کاری اساسی خواهیم کرد. هرگز این آرزو به نتیجه نرسید. فاطمی روانه میدان تیرباران شد و بختیار، صدیقی و زیرک زاده نیز بهترین سال های زندگی اشان را در زندان گذاراندند.
با آنکه ثریا و تیمور بختیار بدفعات تلاش کردند شاپور بختیار را وادار به نوشتن توبه نامه کنند، ولی او زیر بار نرفت و بمحض آنکه از زندان آزاد شد، باردیگر مخالفت خود را با قانون شکنی شاه ادامه داد.
یکبار در زمان نحست وزیری علی امینی که نشانه هایی از آزادی و گسترش آن پیدا شده بود، بختیار و بقیه جبهه ملی میتینگی برگزار کردند که شاه بخاطر استقبال مردم از این میتینگ سخت به وحشت افتاد و بعد از آن بود که باردیگر بختیار روانه زندان شدد.
کسی نمی داند در ملاقات های شاه و بختیار هنگام روی کار آمدن او چه گذشته ولی یکی از نزدیکان شاه در قاهره به من گفت که محمد رضا شاه از رفتاری که با مصدق و طرفدارانش داشته پشیمان بود و در مذاکره خود با بختیار به او این نکته را گفته است.
به هرحال، همه تلاش های بختیار برای فرونشاندن بحران به جایی نرسید. زیرا مردم مسحور یقه چرکین ها شده بودند و از لباس تمیز و صورت اصلاح کرده بختیار خوششان نمی آمد و از جملات ادبی وی چیزی نمی فهمیدند.
روشن فکران و طبقه متوسط که بختیار را دوست داشتند با شهامت اظهار عقیده نمی کردند و یا می پنداشتند کار از کار گذشته است و اقدامات آن ها تأخیری در تسلط خمینی نخواهد انداخت. حال آنکه همان روزها من در مقاله ای نوشتم اگر فرزانگان و روشن فکران ایرانی با بختیار همدلی کنند او احتمالا با قدرت بیشتری جلوی خمینی ظاهر خواهد شد و خمینی چاره ای جز سازش با او نخواهد داشت.
ولی حتی ارتش که یگانه امید بختیار بود، هم نیز به توصیه آمریکایی ها بختیار را تنها گذاشت.
آخرین جمله با عنوان شاهنشاهی، زیر اطلاعیه ای که ارتشبد قره باقی رییس ستاد وقت ارتش صادر کرد نشست.
قره باقی، بازرگان نخست وزیر منتخب خمینی را خطاب کرد: کسی را بفرستید تا ارتش را به او تحویل دهیم. اما در واقع ارتشی بجا نمانده بود که به کسی تحویل داده شود.
تنها ارتش نیست که متلاشی شده بود بلکه همه سیستم و همه ارکان دولت از هم گسسته بود، و زندگی ایران بحالت سکون در آمده بود. گویی ناگهان ملتی با افسون جادوگری بنام روح الله موسوی خمینی بدل به سنگ شده بود.
.
منیع : روزنامه کویتی "الوطن"، سال 1981
برگرفته از کتاب : سی و هفت روز پس از
سی و هفت سال ، انتشارات رادیو ایران.
انتشار از: میدل ایست برلین
.


یادش گرامی و راهش پاینده باد